باز تکرار گناه.........
دستی می آید برای نوازش
می شنوم صدای آشنایی را
در اوج نبودن....
تا اوج خواهش.......
تا اوج تمنا....
چه زیبا قدم می گذارد
نازنین ....زیبارو
بشناسید او را.......
نامش حسین است
حال می دانم ای مادر ...........که چرا غریب و تنهایم
آه می دانم ای مادر.............که چرا آشیان ندارم من
دختر توام اما....................ولی یک نشان ندارم من
سالهاست دل مهناز ..........زیر سنگها خوابیده است
زیر مشت آدمها...............بارهاست که رنجیده است
نه پری به من دادند..................پر کشم به سوی تو
نه چراغی تا روزی......................سر زنم به کوی تو
نه گلی به گلدانی است.......تا به عشق تو دهم آبی
نه نشان یک خاکی است...............تا کنم گلستانی
کاش می شد ای مادر.............زیر چادرت نهان باشم
دست در دست تو امشب........نور و ماه آسمان باشم
کاش می شد ای مادر.............پرنیان خفته ی باشم
در شبی چنین خاموش.............شعر گفته ی باشم
راستی بگو مادر..................آشیان من کجاست آخر
نام من که اینجا نیست....پس نشان من کجاست مادر
که نه شاخی دارم که نه برگی دارم که نه بویی دارم
میوه ام یک نفر است
یک نفر نورانی یک نفر زیبا رو
یک نفر با اسم رضا
مرد اسطوره ایم در دلم خانه ی او ساخته است
خانه ی با گل و یاس و شبنم
می شناسم او را
او نمیمیرد در دل من
چون که او نورانی است
چون که او از جنس خداست
وخدا می داند که من او رادیدم
که من او را دیدم
گاهی در این سوی دنیا گاهی در ان سوی دنیا
می خواهم چون کوه باشم
محکم و زیبای زیبا
با قدمهایم فرود آیم به قلب خاکی تنهای دنیا
می خواهم چون رود باشم
تا به چشم تو نشینم
زندگی را من ببخشم زندگی را من ببینم
می خواهم چون نور باشم
زرد و نارنجی آبی
دور از هر گونه ظلمی
پاک از هر ناخوشیها
مانند مردابی بی حاصل
غریب افتاده در این گوشه ی دنیای پهناور
چنان بیچاره و محزون
که گویا این زمین با این همه وسعت
نمی فهمد صدای نازنین یاری
کجاست یک چشمه ای
تا من بشویم گردی از رخساره ام اکنون
من آن آغوش دریایم
من آن گم کرده ای تنهای تنهایم
منم مهناز بی مهتاب
دلم با خاک بیگانه است
دلم با آب بیگانه است
کجاست یک چشمه ای
تا من بشویم گردی از رخساره ام اکنون
یک نظر بادل من باز بمان
با من کوچ نشین کوچه نشین
با من امشب تو بمان باز بمان
آه ای روشنی نور جهان
تو بیاموز به من کودک من
رفتن و لاله شدن در ره عشق
تو بیاموز به من کودک من
مثل نیلوفری پیچیده به گل
گل شدن را تو بیاموز به من
در سرای دل نورانی خود
مه شدن را تو بیاموز به من
مرهمی کن به دلم ای گل من
اگر از دسته ی خارم تو ببخش
بعد از این صبح که در جان من است
اگر از جنس غبارم تو ببخش
ان گاه که آفتاب گم می شود
زیر تخته سنگی بزرگ
اندامم را با خاک یکی کنم
ولی ننگ را نپذیرم
ای کاش در دستان این اسمان
چون یک ستاره درون شب
پدیدار شوم
ولی ننگ را نپذیرم
ای کاش در اغوش دریاها
چون تخته سنگی
مدام در هجوم موج
گرفتار شوم
ولی ننگ را نپذیرم
این خدا هست
همیشه که نگهدارم بود
..............وقتی در سا یه ی خورشید دلم محزون است
این خدا هست
همیشه که نگهدارم بود
.............وقتی چون شیشه دلم می شکند
این خدا هست
همیشه که نگهدارم بود
..................اول و اخر هر گونه بلا
این خدا هست
همیشه که نگهدارم بود
....................چه خیالی است اگر قلب مرا می شکنند
چون خدا هست
همیشه که نگهدارم بود
که دروغ مایه ی آرامش ماست
دلمان رنگ سیاهی دارد
چشممان نابیناست
دور هستیم زخویش
دور دور
گویا باور مان هست
زندگی باید کرد با تمام زشتی
ببین تا آسمان عشق میآیم.....
ببین در اوج زیبایی ....
چگونه من چگونه باز تنهایم.....
صدایم کن.....
اگر من دور هستم....
می شناسم رد پایت را....
اگر خاموش هستم....
می شناسم من صدایت را.....
همین جا در میان کوه و دریاها....
هوایی دارد اینجا با تو تنهایی....
هوایی دارد اینجا در میان ابرها ....
تنها و نورانی.....
کسی هرگز نمی میرد.....
اگر همراه ما باشی....
اگر در کوچه باغ ما....
گل زیبای ما باشی...
کسی هرگز نمی رنجد....
اگر ابری شود چشمی...
اگر از این تن خاکی....
بماند گوشه ای از کوچ آهنگی...
صدایم کن صدایم کن....
در اینجا باز تنهایم....



