محرم اسرار و انوار جهان
باز هم باش و مرا راهی کن
آرزوهای مرا یاری کن
وقتی اسم تو میاد فکر اسیری می کنند
آقاجون ثانیه ها فکر فرار لحظه اند
انگار از اشکای من همه اونها خسته اند
به اونا میگم آقاجون شفای درد منه
مهر پاکی رو با دستاش به دل من میزنه
به اونا میگم آقاجون که شما نمی شناسید
از نبود اون همیشه دیو قصه می سازید
با قشنگی دو چشماش مریض و شفا میده
عطر و بوی آقا جون قلب منو جلا میده
آخه اونها نمی دونند که تو مولای منی
آخه اونها نمی دونند که تو دل نمی شکنی
آقاجون چه جوری من عقده دل وا بکنم
گله از کی بکنم من با کی دعوا بکنم
خیلی وقتا دل من از غم و غصه مگیره
انگار از نبود تو عشق تبسم میمیره
آقا جون اگه باشی زندگی معنایی داره
دل من با دل تو ساحل و دریایی داره
کاشکی یک روزی بیاد پا روی چشمام بزاری
توی این قفس برام دونه و یک جام بزاری
میدونم میای دوباره دلم و وا میکنی
تو میای دوباره و من و یه دریا میکنی
شاید که فردایی نباشد تا شانه های گرم زمین
عروج ملکوتیت را احساس کند
و شاید که گردش احساس در ورید من تا فردای دیگر جان سپارد
پس بامن بمان ای شب بارانی
از اینکه در مورد وبلاگ من نظرتان را ارائه دادید ممنونم
دوست دارم بدانم شما اهل شعر و شاعری هستید یا نه
لطفا نظرتان را در مورد شعرهای بعدی من ارائه دهید
با تشکر فراوان


