
تو شوری زیک شاهراه حضور ..................... . هزاران گل و لاله و باغ نور
تو بر روح تردید باریده ای .................. . تو چون لاله در دیده روییده ای
تو نوری زانوار آرامشی ................ جوابی به دلهای پر خواهشی
من از فصل سرما و سوزم کنون ................ که در انتظار ظهورم کنون
من از پشت زندان غم آمدم............................از اینجا به شهر تو من آمدم
تو ای پاسبان شب کهنه ام..............................غزلهای زیبای ناگفته ام
دلم در هوای تو پر می کشد...........................از اینجا به عرش تو سر می کشد
سبو یم شکسته تو آبم بده...........................از اینجا به آنجا جوابم بده
افسوس و صد افسوس
شب از پس روز و روز از پس شب همچنان گذشت
و ما در حسرت تبسمی
تبسم آئینه ی دل بود و دل آئینه ای از مهر
واین ائینه هزاران حرف ناگفته و سکوتی بر لب
می خواست برای او بگوید از غربت درونش
که از غربت درون آمده بود تا به سوگش بنشیند
حکایت غریبی است برای اوگفتن
از درد نالیدن و از غصه گفتن
برای تو می گویم که باور کنی آن چه می گویم حس من است و حسی در تو
اگر چه دستانم خالی است اما قلبی دارم به وسعت دریای بیکران احساس
واما افسوس که اورفت و آرزوی پرواز را .........................
همه ی آدمها معنی عاطفه را می فهمند
من نمی دانستم دل هر کس دل نیست
قلبها از آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
نه پایی برای رفتن
نه چشمی برای دیدن
کدامین بهار در سردی یک زمستان
چشمه ساری را در کویری تشنه جوشانده
که تو با من اینچنینی
همچنان سرد خاموش مثل یک کویری بی حاصل
مثل مردابی یا مرده ی مدفون شده در خاک
خدا یا خدایا تو شاهد باش تا فردای قیامت



