برای کدام عزیز گمراه و حیرت دیدار است
آیا این زندگی است یا فقدان مرگ
یک صدایی تلنگور اعماق درون
رها کن رها شو
واین سو افکار ترک خورده ی احساس
که او با توست همیشه
همیشه و همه جا
که او ترا می فهمد ترا و غم ترا احساس میکند
توبمان و خوب بمان
توزنده ای و بدان که این نیز موهبتی است
من خفته ای که فردا میهمان خاکم
و در اینجا دل ساده ای خود را به دست کویر سپردم
بیچاره و قد خمیده فقط
شهر انتظار را نظاره میکنم
دریغ از هر آنچه که بودی برایم
دریغ از هر آنچه برایت سرودم
تو ای آشنا در سرای خیالم
شب ظلم بود و شب مردن من
نگاهی که بی تو ترحم ندارد
نمی خواهم این قرن خاکستری را
زمانی که بی تو تبسم ندارد
زمانی که معنا ندارد حقیقت
تو هستی فقط مرد اسطوره ی من
همه چیز من عمر من دیده ی من
تو هستی فقط بوده و بوده ی من
قسم بر جدایی به نیرنگ و بیداد
تویی مرد آزاد ایران زمینم
تورا دوست دارم همه آرامانی
توای بهترین در دل سرزمینم



