یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 14:42
روح سرگردان من.....
در جستجوی چیزی
جرعه ی از آب حیات
واز آن سو .....
احساسی در شریان مرده
شبیخونی در وجود من
که با صدایی اندوهگین
میخواند مرا....
میخواند و میگوید
وای بر تو وای برتو....
نمی دانم نمی دانم....
من از روی که شرم دارم
برای چه بی تابم.....
برای چه زنده ام برای چه می بینم برای چه میخواهم
به کدام تبسم به کدام سلام به کدام حقیقت
دلخوشم.....
من به چه پایبندم و از چه گریزان
در این زندان .......
که معنا یش دروغ وپیامش حسرت
به دنبال چه میگردم
در اینجا چه میخواهم
وای بر من وای برمن......



