سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 13:6
راستی به من گفتند ...........که من از سرای زهرایم
حال می دانم ای مادر ...........که چرا غریب و تنهایم
آه می دانم ای مادر.............که چرا آشیان ندارم من
دختر توام اما....................ولی یک نشان ندارم من
سالهاست دل مهناز ..........زیر سنگها خوابیده است
زیر مشت آدمها...............بارهاست که رنجیده است
نه پری به من دادند..................پر کشم به سوی تو
نه چراغی تا روزی......................سر زنم به کوی تو
نه گلی به گلدانی است.......تا به عشق تو دهم آبی
نه نشان یک خاکی است...............تا کنم گلستانی
کاش می شد ای مادر.............زیر چادرت نهان باشم
دست در دست تو امشب........نور و ماه آسمان باشم
کاش می شد ای مادر.............پرنیان خفته ی باشم
در شبی چنین خاموش.............شعر گفته ی باشم
راستی بگو مادر..................آشیان من کجاست آخر
نام من که اینجا نیست....پس نشان من کجاست مادر



